تبليغاتX
کولاک

کولاک

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد.

بادرود بیکران

باتقدیم احترام خدمت یکایک همکاران وبازدیدکنندگان ارجمندازاینکه مدتی بلحاظ وجودپاره ای مشکلات شحخصی درخدمت نبودم پوزش میطلبم وامیداست بنده راموردعفوخودقراردهید انشاالله.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 10:6  توسط مدیرسایت  | 

دعا

خدایا از تو درخواست میکنم بآن رحمت بى‏انتهایت که همه موجودات را فراگرفته است
و بتوانایى بى‏حدت که بر هر چیز مسلط و قاهر است و همه اشیاء خاضع و مطیع اوست و تمام عزتها در مقابلش ذلیل و زبون است
و به مقام جبروت و بزرگیت که همه قدرتها برابر او مغلوب است
و به عزت و اقتدارت که هر مقتدرى از مقاومتش عاجز است
و به عظمت و بزرگیت که سراسر عالم را مشحون کرده است
و به سلطنت و پادشاهیت که بر تمام قواى عالم برترى دارد
و بذات پاکت که پس از فناى همه موجودات باقى ابدى است
و بنامهاى مبارکت که در همه ارکان عالم هستى تجلى کرده است
و به علم ازلیت که بر تمام موجودات محیط است
و به نور تجلى ذاتت که همه عالم را روشن ساخته است
اى نور حقیقى و اى منزه از توصیف اى پیش از همه سلسله و بعد از همه موجودات پسین
خدایا ببخش آن گناهانى را که پرده عصمتم را مى‏درد
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من کیفر عذاب نازل مى‏کند
خدایا ببخش آن گناهانى را که در نعمتت را به روى من مى‏بندد

خدایاگره ازمشکل کارگزاران مخابرات روستانیزبگشاچراکه توگشاینده هرمشکی هستی 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12:19  توسط مدیرسایت  | 

داستان دوماهی گیر




دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت آن را در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آن را به دريا پرتاب مي کرد !

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود لذا پس از مدتي از او پرسيد :

چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد  شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم  چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز  آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:17  توسط مدیرسایت  | 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،

زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت."

زنده یادشاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:12  توسط مدیرسایت  | 

مولوی

آن یکی، «الله» می گفتی شبی
تا که شیرین می شد از ذکرش لبی
گفت شیطان: آخر ای بسیارگو
این همه «الله» را «لبیک» کو؟
می نیاید یک جواب از پیشِ تخت
چند «الله» می زنی، با روی سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر
دید در خواب، او خَضِر را در خَضَر
گفت: «هین، از ذکر چون وامانده ای؟
چون پشیمانی، از آن کش خوانده ای؟»
گفت: لبیکم، نمی آید جواب
زان همی ترسم، که باشم ردّ باب
گفت: آن «الله» تو «لبیک» ماست
وان نیاز و درد و سوزت، پیک ماست
ترس و عشقِ تو، کمندِ لطف ماست
زیر هر یا ربّ تو، لبیکهاست
(مثنوی، مولوی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 12:14  توسط مدیرسایت  | 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیك پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریكی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

 

نقش هایی كه كشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی كه فكندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

دیرگاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.
سهراب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 12:12  توسط مدیرسایت  | 


 

 

 

 

آهاي آهوچشم

 

                   نيكوخصال

 

من در اين دشت بي‌انتها اين همه دوان دوان در پي‌ات نبوده‌ام

 

كه حالا با تو هم در حسرت يك نگاه آهويي بسوزم 

 

طنين‌انداز اين دل پردردم

 

حتي به نيش نگاهت هم قانع است 

 

با تو قانعم به مرگ، حتي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 16:28  توسط مدیرسایت  | 

 

وصیت‌نامه کوروش کبیر

پس از مرگ بدنم را موميایي نكنيد و در طلا و زيورآلات و يا امثال آن نپوشانيد. زودتر آن را در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره‌های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

 

چه افتخاري براي انسان بالاتر از اينكه بدنش در خاكي

مثل ايران دفن شود.

 

از همه پارسيان و هم‌‌پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچ‌گونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند، به واپسين پند من گوش فرا داريد، اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد، فرزندان من؛ دوستان من؛ من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام، من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام، وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام، هميشه نيروی من افزون گشته است آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم، من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام، زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود، من آن را اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم، اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور برحذر داشتم، حتی در پيروزی‌های بزرگ خود، پا از اعتدال بيرون ننهادم، در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب، در مرگ است كه روح انسان به ابديّت می‌پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می‌گردد به آتيه تسلط پيدا می‌كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم، به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود، اما اگر اين چنين نبود، آنگاه از خدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌‌تر است كشور را سامان خواهد داد، فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. 

تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی كيش يزدان‌پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند. هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.

از كژی و ناروايی بترسيد، اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد، ديری نمی‌انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد، من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم، نيكی به ديگران در من خوش‌دلی و آسايش فراهم می‌ساخت، و از همه شادی‌های عالم برايم لذت‌بخش‌تر بود.

به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می‌خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد، پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد، چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين ‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم، هم‌اكنون درمی‌يابم که جان از پيكرم می‌گسلد، اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند حتی شما فرزندانم، پس از مرگ بدنم را موميایي نكنيد و در طلا و زيورآلات و يا امثال آن نپوشانيد، زودتر آن را در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره‌های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد، چه افتخاری برای انسان بالاتر از اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچ‌گونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند، به واپسين پند من گوش فرا داريد.

اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد،

به دوستان خود نيكی كنيد.

 بیادتوونام جاودانه تو خواهیم ماند

 

 

 

آهاي آهوچشم

 

                   نيكوخصال

 

من در اين دشت بي‌انتها اين همه دوان دوان در پي‌ات نبوده‌ام

 

كه حالا با تو هم در حسرت يك نگاه آهويي بسوزم 

 

طنين‌انداز اين دل پردردم

 

حتي به نيش نگاهت هم قانع است 

 

با تو قانعم به مرگ، حتي.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 16:26  توسط مدیرسایت  | 


انسان می تواند

بی آنکه انسان بزرگی باشد

انسانی آزاده باشد.

اما هیچ انسانی نمی تواند ,

بی آنکه آزاد باشد ,

انسان بزرگی باشد.

۱۶ مه ۱۱۹۳ (خلیل جبران)
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:33  توسط مدیرسایت  | 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:32  توسط مدیرسایت  |